خرید بک لینک
sechs hundert siebzig

میخوام براتون خاطره بگم

میدونی ... محلمون که خیلی تخم ای بود

حالا رو کار ندارم خوب شده

ولی پایین شهر بود دگ

یه تایمی همه

تو کوچه های محل بازی میکردیم و سگ دو میزدیم

یا فوتبال بازی میکردیم یا کارت بازی و اینا

البته همین کارت بازی کلی داستان داشتاا

رنگ لباس بود، دمپایی بود، برگردون بود ......

حالا کاری به این ک. شرا ندارم

یه سری جمع شدیم بریم ته باغی توت بخوریم

۵ ۶ نفر بچه پاشدیم رفتیم تو باغ سبزی

یه درخت توت بود که زیرش یه اتاق قدیمی بود واسه این سبزی فروشا

که جلو این اتاق یه حوض مربعی بود

حاجی ما رفتیم بالا سقف این خونه هه

همینجوری که داشتیم توت میخوردیم

یهو یکی از بچه ها یه مشمای گره خورده پیدا کرد

که به یکی از شاخه های درخت گره زده بودن

خلاصه کنجکاو شدیم اینو باز کردیم و برداشتیم و فراااار

با خودمون بردیم محل

به نظرتون چی بود !؟

یه مشما پر از پودر سفید

بعلهههه هروئین بوووود فکر میکنم نیم کیلویی میشد

یادم نمیاد چیکارش کردیم ولی واسه مصرف کننده نبود

واسه یه کاسب بود که میومده اونجا یکم برمیداشته میبرده میفروخته

عقلمون ام نمیرسید خودمون ببریم بفروشیم

۱۲ سالم بود

ولی سیم مس جمع میکردیم میبردیم آتیش میزدیم به نون خشکی میفروختیم

:)))

همین دیگ

برچسب: نویسنده: آناهیتا شجاعی تاريخ: چهارشنبه 12 بهمن 1401 ساعت: 23:27

صفحه بندی